X
تبلیغات
پژوهشکده امام حسن مجتبی علیه السلام
   
پژوهشکده امام حسن مجتبی علیه السلام
سال حماسه سیاسی وحماسه اقتصادی گرامی باد
 
 
درباره وبلاگ



این وبلاگ در صدد این است که مقالات،حکایات،روایات،احکام ودستورات واقعی دین اسلام ،همراه بابررسی موضوعات اجتماعی،اخلاقی،سیاسی وخانواده راباشیوه ای جالب، دراختیارهمگان قرارداده ،بلکه بتوانیم درجهت تنویر افکارعمومی ونمایش جلوه هایی ازاسلام ناب قدمی برداریم.به همین دلیل خودراازنظرات وانتقادات شماعزیزان بی نیاز نمی دانیم.
(با تشکر)
پست الکترونیک

 
____________________
موضوعات

ضرب المثل

موضوعات مبتلابه

درمحضر عالمان دین

نمازگفتگو با خدا

دفاع مقدس

گلچینی ازسخنان بزرگان

لطایف وحکایات اخلاقی - تربیتی

50 منبرآماده

خانواده

کودک

قمر درعقرب

طنز

زندگانی امام حسن مجتبی(ع)

مناسبتها

اخبار و برنامه های پژوهشکده

حجاب

مسائل شرعی

امام حسین(ع)

اشعارامام حسن (ع)

آلبوم

زینب کبری (س)

فاطمه زهرا(س)

ازدواج

داستانهای واقعی وآموزنده

سوالات ویژه بانوان

پیامک عیدغدیر

حج

امام عصر (عج)

____________________
آرشیو مطالب

93/01/01 - 93/01/31

92/12/01 - 92/12/29

92/11/01 - 92/11/30

92/10/01 - 92/10/30

92/07/01 - 92/07/30

92/06/01 - 92/06/31

92/05/01 - 92/05/31

92/04/01 - 92/04/31

92/03/01 - 92/03/31

92/02/01 - 92/02/31

92/01/01 - 92/01/31

91/12/01 - 91/12/30

91/11/01 - 91/11/30

91/10/01 - 91/10/30

91/08/01 - 91/08/30

91/07/01 - 91/07/30

91/05/01 - 91/05/31

91/04/01 - 91/04/31

91/03/01 - 91/03/31

91/02/01 - 91/02/31

90/12/01 - 90/12/29

90/11/01 - 90/11/30

90/10/01 - 90/10/30

90/09/01 - 90/09/30

90/08/01 - 90/08/30

90/07/01 - 90/07/30

90/06/01 - 90/06/31

90/05/01 - 90/05/31

90/04/01 - 90/04/31

90/03/01 - 90/03/31

90/02/01 - 90/02/31

90/01/01 - 90/01/31

89/12/01 - 89/12/29

89/11/01 - 89/11/30

89/10/01 - 89/10/30

89/09/01 - 89/09/30

آرشيو

____________________
مطالب اخیر

اعلامیه

متن صلوات بر امام حسن مجتبی ع

خرید وفروش دیوان شعر وکتابهای نفیس

جلسات قرآنی خواهران

بخش تالیف کتاب

جرأت تلاش کردن

قمردرعقرب 93

حجاب

مرحوم آیت الله اعرافی (ره)

تو بهتر مي فهمی يا پيغمبر خدا؟

____________________
پیوندهای روزانه

برترین حجاب

ستادنمازجمعه میبد

گوگل

____________________
پیوند ها

پایگاه جامع عاشورا

قالبهای مذهبی وبلاگ

امام خمینی (ره)

آیت الله خامنه ای (مدّظلّه)

آیت الله سید محمد الحسینی شاهرودی

آیت الله سیستانی - نجف

آیت الله فاضل

آیت الله مکارم شیرازی

آیت الله تبریزی

آیت الله سید محمد تقی مدرسی

ایت الله سید محمد صادق روحانی

آیت الله سید محمد مرتضوی قزوینی

آیت الله مصباح

آیت الله فاضل لنکرانی

آيت الله اردبيلي

آيت الله نوری همداني

یاهو

مؤسسه اشراق وعرفان (دکتراعرافی)

بی پرده (سیدمجتبی مطلبی )

آیین مهربانی

پرسه در خیال-سیدحمید رضابرقعی

عشق علیه السلام-علیرضاقزوه

پایگاه اطلاع رسانی دفتر مقام معظم رهبری

کتاب نیوز

جنبش نرم ازاری-دانایی,آزاداندیشی وتولیدعلم

مرکز اسناد انقلاب اسلامی

کتابخانه ی تخصصی امیرالمومنین علیه السلام

دست نوشته های حسین قدیانی

ماه ولاء امام علی علیه السلام

فروشگاه اینترنتی کتاب-خرید آنلاین

هنر ناب اسلامی

دانشگاه تهران

سایت تحلیلی خبری مستقل

آیت الله مصباح یزدی(پیرجوان دل)

دیدار باشهید ضابط

____________________
امکانات جانبی

RSS 2.0

 

 
 
 

شنبه 1393/01/30

جرأت تلاش کردن

رام كنندگان حیوانات سیرك برای مطیع كردن فیلها از ترفند ساده ای استفاده می كنند.زمانی كه حیوان هنوز بچه است، یكی از پاهای او را به تنه درختی می بندند. حیوان جوان هر چه تلاش می كند نمی تواند خود را از بند خلاص كند اندك اندك این عقیده كه تنه درخت خیلی قوی تر از اوست در فكرش شكل می گیرد.وقتی حیوان بالغ و نیرومند شد ،كافی است شخصی نخی را به دور پای فیل ببندد و سر دیگرش را به شاخه ای گره بزند. فیل برای رها كردن خود تلاشی نخواهد كرد .

پای ما نیز ، همچون فیلها،اغلب با رشته های ضعیف و شكننده ای بسته شده است، اما از آنجا كه از بچگی قدرت تنه درخت را باور كرده ایم، به خود جرات تلاش كردن نمی دهیم.


طبقه بندی: موضوعات مبتلابه  گلچینی ازسخنان بزرگان  لطایف وحکایات اخلاقی - تربیتی 

 
 

چهارشنبه 1392/12/14

حجاب

خانوووووووم… شــماره بدم؟

خانوم خوشــــــگله! برسونمت؟

خوشــــگله! چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟

این‌ها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می‌شنید!

بیچــاره اصلاً اهل این حرف‌ها نبود… این قضیه به شدت آزارش می‌داد.

تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و به محـــل زندگی‌اش بازگردد.

روزی به امامزاده نزدیک دانشگاه رفت…amstory.mihanblog.com

شـاید می‌خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی…!

دخترک وارد حیاط امامزاده شد… خسته… انگار فقط آمده بود گریه کند…

دردش گفتنی نبود…!

رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد…وارد حرم شد و کنار ضریح نشست. زیر لب چیزی می‌گفت .انگار! خدایا کمکم کن…

چند ساعت بعد، دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد…

خانوم! خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنند!

دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود را به خوابگاه برساند… به سرعت از آنجا خارج شد… وارد شــــهر شد…

امــــا…اما انگار چیزی شده بود… دیگر کسی او را بد نگاه نمی‌کرد…!

انگار محترم شده بود… نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی‌کرد!

احساس امنیت کرد… با خود گفت: مگه می شه اون قدر زود دعام مستجاب شده باشه! فکر کرد شاید اشتباه می‌کند! اما این‌طور نبود!

یک لحظه به خود آمد…

دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته…!

منبع: فیس بوک .کام


طبقه بندی: موضوعات مبتلابه  لطایف وحکایات اخلاقی - تربیتی  حجاب 

 
 

چهارشنبه 1392/11/30

تو بهتر مي فهمی يا پيغمبر خدا؟

شخصي مادر پيرش را در زنبيلي مي گذاشت و هرجا مي رفت، همراه خودش ميبرد.

روزي حضرت عيسي او را ديد، به وي فرمود: آن زن کيست گفت مادرم است.

فرمود: او را شوهر بده. گفت: پير است و قادر به حرکت نيست. پيرزن دستش را

از زنبيل بيرون آورد و بر سر پسرش زد و گفت: آخه نکبت! تو بهتر مي فهمی يا پيغمبر خدا؟


طبقه بندی: لطایف وحکایات اخلاقی - تربیتی  طنز 

 
 

دوشنبه 1392/07/29

وفای به پيمان موجب هدايت

 فرمانده سپاه عرب، بعد از تصرف خوزستان ، هرمزان والی اسبق آن شهر را با خانواده ی سلطنتيش تحت نظر گروهی، به مدينه، حضور خليفه اعزام داشت. برای یافتن خلیفه بسوی مسجد شتافتند واو را ديدند. خليفه در ملاء عام اسلام را به هرمزان پيشنهاد کرد، درغیراین صورت چون آئينش را آسمانی نمی شناسند او را بايد کشت. شاهزاده ی ايرانی مرگ را ترجيح داد، ولی در اين حال آب درخواست نمود و گفت سخت تشنه ام! مقداری آب در کاسه ی چوبين برايش آوردند. هرمزان گفت: من از اين کاسه آب نمی توانم بخورم زيرا هميشه من با کاسه های بلور و آبگينه آب خورده ام. علی(علیه السلام)که در مجلس حاضر بود، فرمود: آب را برای او با کاسه آبگينه بياورند، پس آبی در جام بلورین به او دادند. هرمزان وقتی کاسه را به دست گرفت با چشمان مضطرب و نگران به آن خيره شد و از نوشيدن خودداری کرد، خلیفه گفت چرا نمی نوشی؟ گفت می ترسم پيش از نوشيدن ، مرا بکشيد. خلیفه گفت من به خدا تعهد می کنم که تا اين آب را نخوری تو را نکشم، هرمزان کاسه ی بلورين را بر زمين زد، بدينوسيله آب را از بين برد.

خلیفه از حيله او بشگفت ماند و گفت: اکنون چه بايد کرد؟ علی (ع) و حاضران محفل به خليفه گفتند که خلاف پيمان نمی شود عمل کرد، ديگر کشتن او جايز نيست، خليفه تسليم شد و ...

چون هرمزان مسلمانها را در تعهدات خويش صادق ديد، آن چنان تحت تأثير قرار گرفت که بلادرنگ آئين مبين اسلام را پذيرفت.



کامل بن اثير، ج2، ص549.


طبقه بندی: گلچینی ازسخنان بزرگان  لطایف وحکایات اخلاقی - تربیتی  داستانهای واقعی وآموزنده 

 
 

چهارشنبه 1392/06/27

کریم فقط خداست!

درویشی از کنارکاخ کریم خان زند عبور می‌کرد. تا چشمش به شاه وقصر با شکوهش افتاد با دست به آسمان، سپس به کاخ وبه خودش اشاره میکرد. کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ اوردند. پرسید: این اشاره‌های تو برای چه بود؟ درویش گفت: نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم. میگفتم خدایا تو کریم واین کریم ومنم کریم ؟کریم خان در حال کشیدن قلیان بود؛ گفت چه می‌خواهی؟ درویش گفت: همین قلیان، مرا بس است. چند روز بعد ، درویش قلیان را به بازار برد و بفروخت. خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می‌خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد. پس جیب درویش پرازسکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد...  روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت. ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره‌ای به کریم خان زند کرد و گفت: نه من کریمم نه تو.کریم فقط خداست، که جیب مرا پرازپول کردو قلیان توهم سرجایش هست .!


طبقه بندی: گلچینی ازسخنان بزرگان  لطایف وحکایات اخلاقی - تربیتی  داستانهای واقعی وآموزنده 

 
 

سه شنبه 1392/06/19

قضاوت کردن سخته

داستاني از چهار فصل زندگي!!

مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود:

پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.

سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند .

پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.

پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.

پسرسوم گفت: نه. درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین..و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروزدیده ام.

پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها.. پر از زندگی و زایش!

مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان میشود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند!

اگر در ” زمستان” تسلیم شوید، امید شکوفایی ” بهار” ، زیبایی “تابستان” و باروری “پاییز” را از کف داده اید!

مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند!

زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین ؛

در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند


طبقه بندی: موضوعات مبتلابه  گلچینی ازسخنان بزرگان  لطایف وحکایات اخلاقی - تربیتی  داستانهای واقعی وآموزنده 

 
 

پنجشنبه 1392/05/03

خادم یکدیگر بودن یعنی چه؟

در روایات ، خادم دیگران بودن، به صورت عملی،اینگونه  معنا شده است.

 راوی می گوید من یک مشکل داشتم، رفتم خدمت امام حسن مجتبی«سلام‌الله‌علیه» و به ایشان گفتم: این گره به دست شما باز می‌شود. مثل یک خادم دنبال من راه افتادند، رسیدیم به مسجد رسول الله، (ص)امام حسین«سلام‌الله‌علیه» آنجا معتکف بودند. امام دوم گفتند: چرا به برادرم نگفتی تا گره ات را باز کند. گفتم آقا مُعتکف بودند و نخواستم مزاحم ایشان بشوم. ایشان فرمودند:«إِنَّهُ لَوْ أَعَانَکَ کَانَ خَیْراً لَهُ مِنِ اعْتِکَافِهِ شَهْراً ؛ همانا اگر او تو را یارى می‌کرد، از اعتکاف یک ماهش بهتر بود.»

الکافی ج ۲ ص ۱۹۸


طبقه بندی: موضوعات مبتلابه  درمحضر عالمان دین  گلچینی ازسخنان بزرگان  لطایف وحکایات اخلاقی - تربیتی  زندگانی امام حسن مجتبی(ع) 

 
 

پنجشنبه 1392/05/03

قضاوتی بسیارسخت

سرمایه داری در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله کابل رستورانی ساخت که درآن موسیقی و رقص بود و برای مشتریان مشروب هم سرو می شد.
ملای مسجد هر روز در پایان موعظه دعا می کرد تا خدا صاحب رستوران رابه قهر و غضب خود گرفتار و بلای آسمانی بر این رستوران نازل کند.
یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که ... رعد و برق و توفان شدیدشد و رستوران به خاکستر تبدیل گردید..
ملا روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد، خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت و اضافه کرد: 

اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی شود.
اما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیری نپایید.
صاحب رستوران به محکمه شکایت برد و از ملای مسجد طلب خسارت كرد.
 ملا و مومنان چنین ادعایی را نپذیرفتند.
 قاضی دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید و گلویی صاف کرد و گفت : 

نمی دانم چه بگویم ! سخن هر دو را شنیدم.
یک سو ملا و مومنانی هستند که به تاثیر دعا و ثنا ایمان ندارند!
وسوی دیگر مرد شراب فروشی که به تاثیر دعا ایمان دارد.!!


طبقه بندی: گلچینی ازسخنان بزرگان  لطایف وحکایات اخلاقی - تربیتی  داستانهای واقعی وآموزنده 

 
 

جمعه 1392/04/28

نمازت را بخوان!

در جلسه ای به یکی از شعرای معاصر ,تکلیف خواندن شعری را کردند و شاعر به رسم معمول شعرا تاملی کرده ,و گفت:نمی دانم چه بخوانم که تا بحال نخوانده ام؟

یکی از حضار که حاضرجواب بود گفت:نمازت را بخوان که مطمئناً تا بحال آن را نخوانده ای..

طبقه بندی: موضوعات مبتلابه  نمازگفتگو با خدا  گلچینی ازسخنان بزرگان  لطایف وحکایات اخلاقی - تربیتی  طنز 

 
 

جمعه 1392/04/28

دزدی ايمان

نقل است که در روزگاری نه چندان دور کاروانی از تجار بهمراه مال التجاره فراوان به قصد تجارت راهی دياری دوردست شد. در ميانه راه حراميان کمين کرده به قصد غارت اموال به کاروان يورش بردند. طولی نکشيد که محافظان کاروان از پای درآمده يا تسليم گشته و دزدان به جمع آوری اموال و اثاث از روی شتران مشغول شدند. حراميان هرچه بود گرد آوردند از مسکوکات و جواهرات و امتعه و هر چه ارزشمند بود به زور ستاندند. در بين اموال مسروقه يکی از حراميان کيسه ای پر از سکه های زر يافت که بسيار مايه تعجب بود چه آنکه در داخل همان کيسه به همراه سکه های زر تکه کاغذی يافت که روی آن اذ کاری در مضمون دفع بلا نوشته شده بود. حرامی شادی کنان کيسه را به نزد سر دسته دزدان برد و تمسخر کنان اشارتی نيز به دعای دفع بلا نمود. رئيس دزدان چون واقعه بديد دستور داد صاحب کيسه را احضار کنند. طولی نکشيد که تاجری فلک زده مويه کنان به پای سردسته حراميان افتاد که آن کيسه از آن من بود و لعن و نفرين بسيار نثار ملای دعانويس نمود و گفت که من گول آن ملا را خوردم و تا آن لحظه معتقد بودم که دعای دفع بلا واقعا کارگر خواهد بود. رئيس حراميان اندکی به فکر فرو رفت سپس دستور داد کيسه زر را به صاحبش بر گردانند. يکی از حراميان برآشفت که اين چه تدبيری است و مگر ما قطاع الطريق نيستيم ؟رئيس دزدان پاسخ چنين داد: ای ابله، درست است که ما دزد مال مردم ايم اما هرگز قرار نبود که دزد ايمان مردم باشيم.


طبقه بندی: ضرب المثل  موضوعات مبتلابه  گلچینی ازسخنان بزرگان  لطایف وحکایات اخلاقی - تربیتی  داستانهای واقعی وآموزنده 

 
 

یکشنبه 1392/04/16

عجب پهلوانی:

هنگام سحر و اذان، در تاريک و روشن بامداد، مردي تنومند و بلند قامت از خانه اي بيرون آمد وقدم در کوچه اي تنگ نهاد. از ميان ديوارهاي کوتاه و بلند شهر گذشت و به مسجد آن شهر نزديک شد . صداي اذان صبح از گلدسته ها به گوش مي رسيد. پهلوان وضو ساخت و با خداي خود، به راز و نياز پرداخت. چيزي نگذشته بود که از پشت ستونهاي مسجد، صداي گريه پيرزني شنيد كه به درگاه خدا چنين التماس مي كند: خداوندا ! رو به  تو آورده ام، نيازمندم واز تو حاجت مي طلبم، نا اميدم مکن. مرد بي تاب شد، با خود انديشيد، حتماً اين زن فقیر ونيازمند است.آرام به پيرزن نزديک شد. ديد كه بشقابي حلوادر دست دارد با ازمهرباني پرسيد: چه حاجتي داري مادر؟ چون پيرزن اندکي آرام شد،گفت:اي جوانمرد، التماس دعا دارم.براي   پسرم دعا کن. پرسيد مشکل تووپسرت چيست؟ پيرزن آه سردی کشیدو گفت: پسري دارم زورمند و دلاور که پهلوان هند است ودر شهر و ديار خود پرآوازه است هرجا نام و نشان پهلواني را مي شنود،عزم کشتي گرفتن با وي مي كند.شکر خدا تاکنون پيروز شده و تا امروزکسی نتوانسته پشت او را به خاک برساند.اكنون پهلواني ازخوارزم به شهر ما آمده و قصد هماوردي با پسرمن دارد، ميترسم پسرم مغلوب شود و روي باز گشت به شهر خود را نداشته باشد.آن مرد كه كسي جز پورياي ولي نبود،فهميد که رقيبش، پسراين زن است.پورياي ولي،طاقت ديدن اشک آن مادرغمگين را نداشت.دلداريش داد وگفت : بلطف خدا اميدوار باش مادر،خدا دعاي مادران دل شکسته رامستجاب ميكند اينرا گفت وبا حال پريشان،از پيرزن دور شد وازمسجد بيرون رفت پس ازآن پوريا فکر کرد فردا چه بايد بکند،اگر قويتراز آن پهلوان باشد وبتواند او را بزمين بزند،آيا طعم شكست راباو بچشاند؟ يا باتوجه به تمناي مادراو،مقاومت جدي نكند وزمينه پيروزي حريف را فراهم نمايد.مدتي پورياي،درشك وترديد بود.ناگهان ازدايره ترديد بيرون آمد،لبخندي زد وتصميمي قاطع گرفت.او ميدانست قهرمان واقعي کسي است که نفس سركش خود را مهار کند.او خواست غرور خود را بشكند وبقول مولوي( شيرآن است که خود رابشکند) البته ا انتخابی،بسياردشوار بود.روزموعود فرا رسيد و پورياي ولي، پنجه درپنجه حريف افکند،خودرابسيارقوي وحريف را دربرابر خود ضعيف ديد تا آنجا که مي توانست به آساني پشت او را بخاک برساند.عهد خود را بياد آورد.براي آنکه کسي متوجه نشود، مدتي دست و پنجه نرم کرد، طوري رفتاركرد كه همه احساس كنند حريف قويتراست.پس ازلحظاتي، پوريا،اين پهلوان نام آوربرزمين افتاد،حريف روي سينه اش نشست.همان وقت باو احساس عجيبي دست داد. فکرکرد، درهاي حكمت بروي او گشوده شده وپاداش جهاد با نفس رامشاهده كرد. دوستان پورياي ولي كه از توانايي بدني او به خوبي آگاه بودند ازشكست او در رقابت با پهلوان هندي در شگفت بودند. چند روزبعد از آن واقعه، سلطان جونه ( حاكم آن منطقه در هند) مجلسي ترتيب داد تا درآن از پهلوان پورياي ولي دلجويي کند. در آن هنگام، پهلوان هندي كه در مجلس حضور داشت، پيش آمد و خود را به پاي پورياي ولي افكند و بازوبند پهلواني را به او تقديم كرد. او گفت من در ضمن مسابقه،متوجه گذشت و جوانمردي تو شدم. پورياي از اينكه رازش برملا شده بود، متاثر و پريشان شد اما دوستان او خوشحال شدند و ماجراي اين فداکاري بزرگ در همه شهرها پيچيد. از آن پس، از پورياي ولي به عنوان يكي از جوانمردان و اولياي خدا ياد مي شود.


طبقه بندی: لطایف وحکایات اخلاقی - تربیتی  داستانهای واقعی وآموزنده 

 
 

چهارشنبه 1392/04/05

خدا موظب شماست

بعد از حادثه یازدهم سپتامبر که منجر به فروریختن برج های دو قلوی معروف آمریکا شد یک شرکت ازبازماندگان شرکت های دیگری که افرادش از این حادثه جان سالم به در برده بودند خواست تا از فضای دردسترس شرکت آنها استفاده کنند
صبح روز ملاقات، مدیر واحد امنیت ،داستان زنده ماندن این افراد را برای بقیه نقل کرد و همه این داستانها در یک چیز مشترک بودند و آن اتفاقات کوچک بود....
مدیرشرکت آن روز نتوانست به برج برسد چرا که روز اول کودکستان پسرش بودوباید شخصا در کودکستان حضورمی یافت
همکا دیگرزنده ماندچون نوبت اوبود که برای بقیه شیرینی دونات بخرد
یکی از خانمها دیرش شد چون ساعت زنگدارش سر وقت زنگ نزد
یکی دیگر نتوانست به اتوبوس برسد
یکی دیگرغذا روی لباسش ریخته بود وبخاطر تعویض لباسش تاخیر کرد
اتومبیل یکی دیگر روشن نشده بود
یکی دیگر درست موقع خروج از منزل به خاطر زنگ تلفن مجبور شده بود برگردد
یکی دیگر تاخیر بچه اش باعث شده بود که نتواند سروقت حاضر شود
یکی دیگر تاکسی گیرش نیامده بود
به همین خاطرهروقت، درترافیک گیر می افتم یا
آسانسوری را از دست می دهم یا مجبورم برگردم تا تلفنی را جواب دهم و همه چیزهای کوچکی که آزارم می دهد

با خودم فکر می کنم که خدا می خواهد در این لحظه من زنده بمانم
دفعه بعد هم که شما حس کردید صبح تان خوب شروع نشده است یا بچه ها در لباس پوشیدن تاخیر دارند یا نمی توانید کلید ماشین را پیدا کنید یا با چراغ قرمز روبرو می شوید عصبانی یا افسرده نشوید
...بدانید که خدا مشغول مواظبت از شماست


طبقه بندی: موضوعات مبتلابه  گلچینی ازسخنان بزرگان  لطایف وحکایات اخلاقی - تربیتی 

 
 

چهارشنبه 1391/12/23

غرور عبادت سوز


روزى حضرت عیسى (ع) از صحرایى می‏گذشت. در راه به عبادت‏گاهى رسید که عابدى در آن‏جا زندگى می‏کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد. در این هنگام جوانى که به کارهاى زشت و ناروا مشهور بود از آن‏جا گذشت.
وقتى چشمش به حضرت عیسى (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند و همان‏جا ایستاد و گفت: خدایا من از کردار زشت خویش شرمنده‏ام.

اکنون اگر پیامبرت مرا ببیند و سرزنش کند، چه کنم؟ ! عذرم را بپذیر و آبرویم را مبر
مرد عابد نیز تا آن جوان را دید سر به آسمان بلند کرد و گفت:
خدایا! مرا در قیامت با این جوان گناه‏کار محشور مکن.
در این هنگام خداى برترین به پیامبرش وحى فرمود که به این عابد بگو:
ما دعایت را مستجاب کردیم و تو را با این جوان محشور نمی‏کنیم، چرا که او به دلیل توبه و پشیمانى، اهل بهشت است و تو به دلیل غرور و خودبینى، اهل دوزخ.
منبع:غزالى، محمد، کیمیاى سعادت، ج ۱، ص


طبقه بندی: موضوعات مبتلابه  درمحضر عالمان دین  گلچینی ازسخنان بزرگان  لطایف وحکایات اخلاقی - تربیتی  داستانهای واقعی وآموزنده 

 
 

چهارشنبه 1391/12/23

والدین

  انسان فراموشکار وقتی به قدرت وموقعيتی رسيد دوران عجز وکوچکی خويش را از ياد می برد وپدر و مادر و زحمات طاقت فرسای آنان را فراموش می کندوچه ناسپاسی و کفرانی بدتر از اين؟

  انسانيت واخلاق ايجاب می کند که پاسدار اين دوگوهر باشيم و درحال حياتشان از نيکی و احسان وپس ازمرگشان از صدقات و ياد نیک غفلت نکنیم. ما امتداد وجودی والدین خودیم وفرزندان ما تداوم وجود مایند ،چگونگی برخورد ما با پدر و مادر واحترام ونیکی به آنان سبب می شود که فرزندان ما نیز در نسل آ ینده حق شناس وقدردان ونیکوکار به بار آیند.فرزندان ما همان گونه خواهند بود که ما با والدین خویش رفتار می کنیم.

.................................

توفیق الهی یارمان باد که از نیکوکاران به پدرومادر خویش به حساب آییم چرا که رضایت خدا در رضایت آنان است


طبقه بندی: موضوعات مبتلابه  لطایف وحکایات اخلاقی - تربیتی  خانواده 

 
 

جمعه 1391/12/04

كودك باهوش و خداشناس

يكى از حكماى بزرگ به ديدن يكى از دوستان خود رفت .

آن شخص پسر كوچكى داشت كه با وجود كـوچـكـى سـن , خـيـلى هوشياربود.حكيم به آن طفل فرمود: اگر به من بگويى خدا كجاست , يك عددپرتقال به تو خواهم داد.پسر با كمال ادب جواب داد: من به شما دودانه پرتقال مى دهم اگربه من بگوييد خدا كجانيست .حكيم از اين پاسخ و حاضر جوابى متعجب گرديد و او را موردلطف خود قرار داد .

 بـيـان وتوضیح : گـرايـش بـه خدا, در نهاد همه انسان ها به وديعه گذاشته شده است .

كما اين كه خداوند مى فرمايد: همه افراد ، فطرتاً خداشناس آفريده مى شوند.اين فطرت پاك و الهى بايد دور از محيطهاى آلوده حفظ شود,وگرنه در محيط آلوده , فطرت نيز از مسير الهى خود منحرف خواهدشد


طبقه بندی: درمحضر عالمان دین  گلچینی ازسخنان بزرگان  لطایف وحکایات اخلاقی - تربیتی  کودک 

 
 

دوشنبه 1391/10/25

مرد رند وختر زیرک

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد. کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت: اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود. این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت! سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد. تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید؟ چه توصیه ای برای آن دختر داشتید؟ اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد: 1ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند. 2ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است. 3ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند تا پدرش به زندان نیفتد. لحظه ای به این شرایط فکر کنید. هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود. معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد. به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید؟! و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد: دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود. در همین لحظه دخترک گفت: آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است.... و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است. نتیجه ای که 100 درصد به نفع آنها بود. 1ـ همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد. 2ـ این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل نگاه نمی کنیم. 3ـ هفته شما می تواند سرشار از افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه باشد

طبقه بندی: موضوعات مبتلابه  گلچینی ازسخنان بزرگان  لطایف وحکایات اخلاقی - تربیتی 

 
 

چهارشنبه 1391/10/20

آزمونی با سه سؤال


هر زمان شایعه ای را شنیدید و خواستید آن را بیان کنید، ابتدا آزمون سه پرسش را انجام دهید:

کاملا مطمئن اید که حقیقت دارد؟ خبر خوبی است؟ برای شنونده سودمند است؟

اگر می خواهید چیزی را بگویید که نه حقیقت دارد و نه خوب است و نه حتی سودمند، پس چرا اصلا آن را بگویید؟

روزی فیلسوف بزرگی که از آشنایان سقراط بود، با هیجان نزد او آمد و گفت: سقراط می دانی راجع به یکی ازشاگردانت چه شنیده ام؟

سقراط پاسخ داد: "لحظه ای صبر کن. قبل از اینکه به من چیزی بگویی از تومی خواهم آزمون کوچکی را که نامش سه پرسش است پاسخ دهی.

قبل از اینکه راجع به شاگردم با من صحبت کنی، لحظه ای آنچه را که قصدگفتنش را داری امتحان کنیم. " اولین پرسش حقیقت است.کاملا مطمئنی که آنچه را که می خواهی به من بگویی حقیقت دارد؟

مرد جواب داد: "نه،فقط در موردش شنیده ام."

سقراط گفت: "پس واقعا نمی دانی که خبر درست است یا نادرست." حالا بیا پرسش: "آنچه را که در موردشاگردم می خواهی به من بگویی خبرخوبی است؟" مرد پاسخ داد: "نه، برعکس…"

سقراط ادامه داد: "پس می خواهی خبری بد در مورد شاگردم که حتی درمورد آن مطمئن هم نیستی بگویی." و اما پرسش سوم: "آن چه را که می خواهی در مورد شاگردم به من بگویی برایم سودمند است؟" مرد پاسخ داد:"نه،واقعا…"

سقراط نتیجه گیری کرد:اگرمی خواهی به من چیزی را بگویی که نه حقیقت دارد و نه خوب است و نه حتی سودمند است پس چرا اصلا آن را به من می گویی؟


طبقه بندی: موضوعات مبتلابه  گلچینی ازسخنان بزرگان  لطایف وحکایات اخلاقی - تربیتی  داستانهای واقعی وآموزنده 

 
 

جمعه 1391/08/26

قبل ازازدواج وبعد ازازدواج

 

قبل از ازدواج:

پسر: بالاخره موقعش شد. خیلی انتظار کشیدم.

دختر: می‌خوای از پیشت برم؟

پسر: حتی فکرشم نکن!

دختر: دوسم داری؟

پسر: البته! هر روز بیشتر از دیروز!

دختر: تا حالا بهم خیانت کردی؟

پسر: نه! برای چی می‌پرسی؟

دختر: منو می‌بوسی؟

پسر: معلومه! هر موقع که بتونم.

دختر: منو می‌زنی؟

پسر: دیوونه شدی؟ من همچین آدمی‌ام؟!

دختر: می‌تونم بهت اعتماد کنم؟!

پسر: بله.

دختر: عزیزم!

بعد از ازدواج:

کافیه همین متنو از پایین به بالا بخونید!


طبقه بندی: موضوعات مبتلابه  لطایف وحکایات اخلاقی - تربیتی  ازدواج 

 
 

شنبه 1391/08/20

حجاب

ای شنیدم که شبی بر سر مد دختری با پدرش بود به جنگ

پدر از روی نصیحت می گفت که مکن پیروی از راه فرنگ

مرو از خانه برون بی چادر بر تن خویش مکن دامن تنگ

ای بسا گرگ که در جامه میش بهر صید تو نوازد آهنگ

نکنند این دغلان از دغلی بهر اغفال تو یک لحظه درنگ

دختر از روی تعرض گفتش آنچه تو گوئی بود جمله جفنگ

باش خاموش دگر یاوه مگو که تو پیری و بری از فرهنگ

مدتی شد سپری زان جریان تا که یک شب پسری گوش به زنگ

با سخن های زیبنده عشق با بیانات دل انگیز و قشنگ

همچو آهو به سخن رامش کرد از ره حیله چو روباه زرنگ

گوهر عفت او را زد و برد کرد دامان وی آلوده به ننگ

همچنانی که به خود می بالید زیر لب زمزمه کرد این آهنگ

صید با پای خود افتاد به دام مرغ با میل خود افتاد به چنگ


طبقه بندی: موضوعات مبتلابه  لطایف وحکایات اخلاقی - تربیتی  حجاب 

 
 

یکشنبه 1391/07/30

مادر مهربان

ساعت 3 شب بود که صدای تلفن , پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟

مادر گفت:25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی؟ فقط خواستم بگویم تولدت مبارک. پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت... ولی مادر دیگر در این دنیا نبود


طبقه بندی: موضوعات مبتلابه  لطایف وحکایات اخلاقی - تربیتی  خانواده  داستانهای واقعی وآموزنده 

 
 

پنجشنبه 1391/07/27

خنده داره ؟

چقدر خنده داره که یک ساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست ولی 90دقیقه بازی  تیم فوتبال مثل باد می گذره!

چقدرخنده داره که 100 هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ  هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!

چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت درمسجد  طولانی به نظر میاد امایه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!

چقدرخنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر میکنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم !

چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت میبریم و از هیجان تو پوست خود نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا ونیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم !

چقدرخنده داره که خوندن یه صفحه و یا بخشی ازقرآن سخته اما خوندن 100صفحه ازیک کتاب رمان آسونه!

چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین ردیف یک مسجد تمایل داریم !

چقدرخنده داره که برای عبادت وکارهای مذهبی زمان کافی دربرنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم !

چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باورمیکنیم اما سخنان قرآن رو به سختی باورمیکنیم !

چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!

چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شودهمه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی رو می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید! خنده داره. اینطور نیست؟!

دارید می خندید؟ یا دارید فکر می کنید؟ 


طبقه بندی: موضوعات مبتلابه  لطایف وحکایات اخلاقی - تربیتی  طنز 

 
 

دوشنبه 1391/07/24

یا ضامن آهو

دلم هواي گريه دارد

 آن روزها من فقط يك دختر بچه بودم كه تو را به خاطر همبازي شدن با كبوترهاي بقعه‏هايت و آب خوردن از سقاخانه‏اتْ با كاسه‏هاي طلايي‏اش، دوست مي‏داشتم.

 آن‏چه از تو در خاطر كودكانه‏ام مانده بود، نوازش پرهاي رنگي خادمانت بر روي صورتم بود و عطر گلابي كه وقت زيارت، لباسم را خوشبو مي‏كرد.

 پدر مرا بر روي شانه‏هايش سوار مي‏كرد تا در ميان خيل جمعيتي كه گرداگرد ضريح نوراني‏ات مي‏چرخيدند، دستم به پنجره‏هاي ضريحت برسد و بتوانم آن را ببوسم.

 بعد، پدر گوشه‏اي مي‏نشست و زيارتنامه مي‏خواند و من بر روي سنگ‏هاي مرمر صحن آيينه‏ات، لي‏لي‏كنان بازي مي‏كردم.

 يك‏بار ضمن بازگشت از زيارت، در حالي كه پدر كفش‏هايم را از كفشداري مي‏گرفت، دستم از ميان دست پدر رها شد و جمعيت مرا با خودش برد. هر چه چشم چرخاندم، پدر را نديدم.

 پاي برهنه در حياط شروع به دويدن كردم؛ آن‏قدر سراسيمه كه كبوترها و يا كريم‏هايت را كه روي زمين مشغول گندم خوردن بودند، ترساندم و يك دفعه يك دسته كبوتر به هوا پريد! چند بار پدر را صدا زدم، اما وقتي جوابي نشنيدم، كم كم فريادهايم به بغض تبديل شد و گريه‏ام گرفت.

 ازا ين كه گم شده بودم، خيلي ترسيدم؛ با خودم گفتم شايد چون دختر بدي شده‏ام پدر مرا از ياد برده است.

 از خيال اين‏كه مرا رها كرده باشند و به حال خود گذاشته باشند گريه‏ام بيشتتر شد.

 يك دفعه ياد بي‏بي افتادم كه هميشه مي‏گفت: امام هشتم عليه‏السلام ، غريب نواز است و دعاي در راه ماندگان را اجابت مي‏كند.

 ياد قصه صياد و آهو افتادم كه بارها بي‏بي برايم تعريف كردده بود و پدر عكس آن را در اتاق زده بود.

 همان جا كه ايستاده بودم، رويم را به طرف حرمت چرخاندم و مثل اوقاتي كه مادر با تو حرف مي‏زد و دعا مي‏خوان چشم‏هايم را بستم و از دلم گذشت: يا امام رضا عليه‏السلام ! اگر كمكم كني، قول مي‏دهم كه ديگر دختر خوبي شوم!

 هنوز شيرين خلوت با تو در دلم بود كه جمعيت از هم شكافت و سايه پدرم بر سرم افتاد...

 حالا ديگر همه مي‏گويند كه من براي خودم خانمي شده‏ام و به قول معروف سري تو سرها درآورده‏ام؛ اما هنوز هر وقت كاسه‏هاي طلايي سقاخانه‏ات را مي‏بينم و صداي نقاره‏خانه‏ات هنگام اذان در گوشم مي‏پيچيد، به ياد آن قولي مي‏افتم كه به تو دادم و از خودم خجالت مي‏كشم.

 چون اين روزها صفا و صميميت كودكانه‏ام را از دست داده‏ام و از صداقت و معصوميت بچگي‏هايم دور شده‏ام و ديگر نمي‏توانم با آن خلوص و سادگي با تو حرف بزنم.

 احساس مي‏كنم مدت‏هاست كه زير قولم زدم و دختر بدي شده‏ام.

شايد بهتر باشد يك بار ديگر در حرمت گم شوم.

دلم براي گريستن تنگ است!


طبقه بندی: لطایف وحکایات اخلاقی - تربیتی  خانواده  داستانهای واقعی وآموزنده 

 
 

دوشنبه 1391/07/17

خنده بازار

دو تا تنبل دراز كشيده بودند يكيشون داشته خميازه ميكشيده اون يكي ميگه داداش تا دهنت بازه لطفا اين اصغر ما رو هم صدا كن

یکی زنگ ميزنه 118 ميگه شماره غضنفر رو داريد يارو ميگه نه ، ميگه پس من ميگم تو يادداشت كن داشته باشی

يه نفر ميره جوراب فروشي ميگه آقا جوراب ميخوام فروشنده ميگه:مردونه ؟يارو دست ميده ميگه: مردونه

يه يارو زنگ ميزنه پيتزا فروشي ميگه يه پيتزا مي خواستم. فروشنده ميگه . به نام ... ؟ يارو ميگه . آخ آخ . ببخشيد .به نام خدا , يه پيتزا مي خواستم

از طرف مي پرسند چرا پرنده ها زمستان از شمال به جنوب پرواز مي کنن ؟ ميگه : آخه من امتحان كردم..... پياده خيلي راهه

یه دختری ميره تعليم رانندگي ... ازش ميپرسند چطور بود ؟ ميگه : بد نبود ! اما معلمش خيلي مذهبي بود. ميگن : واسه چي؟ ميگه : والا من هر كاري ميكردم هر جايي ميپيچيدم ميگفت : يا اباالفضل ...يا حضرت عباس...يا امام حسين

يارو لنگ بوده با کشتي ميره سفر...وقتي برميگرده رفيقش ميگه خب سفر خوش گذشت؟؟ ميگه نه بابا همش استرس داشتم هي مي گفتن لنگرو بندازين تو آب

غضنفر ميره رستوران، گارسون ميخواد بزارتش سر كار ميگه: غذاي امروز «كوجی پورو تياپوفو ساخارينو گلاسه» با «ليمو» است! غضنفر ميگه : «كوجی پورو تياپوفو ساخارينو گلاسه» با چي

به عضنفر میگن از قفل فرمونت راضی هستی میگه آره فقط سر پیچ اذیت می کنه!

يارو  زنگ میزنه ۱۱۰ میگه آقا پدال گاز و پدال ترمز و پدال کلاچ و فرمون و دنده رو دزدیدن! پلیس میگه ، برو صندلی جلو بشین

 


طبقه بندی: لطایف وحکایات اخلاقی - تربیتی  طنز 

 
 

شنبه 1391/05/14

فیلترشکن :

 

 امروز برایتان فیلتر شکن گذاشته ام البته باید با تأمل وسعی تلاش در آن به دستش آورید

 1- فیلتر برای ذهنمان ، که به هر چیزی نیندیشیم

2- فیلتر برای چشمانمان ، که هر چیزی را نبینیم

3- فیلتر برای گوشمان ، که هر سخنی را نشنویم

 4-  فیلتر برای زبانمان ، که هر سخنی را بدون تامل و تفکر نگوییم

  5-  فیلتر برای دلمان ، که هر کسی را رخصت ورود به آن ندهیم

6- یک فیلتر برای روحمان ، که انسانی دگر اندیش باشیم

 


طبقه بندی: موضوعات مبتلابه  گلچینی ازسخنان بزرگان  لطایف وحکایات اخلاقی - تربیتی 

 
 

شنبه 1391/05/14

نمک شناسی بچه ها

  آره قبول داریم. ما بچه‌های خوبی واسه بابامون نبودیم. اون رو گذاشته بودیمش خونه سالمندان و دیر بهش سر می‌زدیم،هرچی می‌گفت بیشتر سربزنین،می‌گفتیم: کارداریم. می‌گفت دلم واسه بچه‌هاتون تنگ شده، می‌گفتیم اونا هم درس دارن. آره! در حق اون ظلم کرده بودیم.اما الان حدود یک ماهه که بچه‌های خوبی واسه بابامون شدیم.اون رو از خونه سالمندان آوردیم بیرون. دیگه هرهفته بهش سر می‌زنیم بچه‌هامون رو هم با خودمون می‌بریم. حالا هم میخوایم واسش یه مراسم چهلم عالی و با کلاس بگیریم...!

 


طبقه بندی: موضوعات مبتلابه  لطایف وحکایات اخلاقی - تربیتی  خانواده  کودک  داستانهای واقعی وآموزنده 

 
 

شنبه 1391/05/14

دوست شناسی

 

دونفردرجنگل راه میرفتند؛ درراه با خرسی برخورد کردند؛ اولی از آنها به سرعت ازدرختی بالا رفت و خود را نجات داد؛ دومی روی زمین ماند ولی خود را به مردن زد وخرس آمد وبقل گوش او را بوئید و رفت ؛پس ازمدتی دوستش ازدرخت پائین آمد وپرسیدخرس درگوشت چی گفت؟ اودرجواب گفت : «خرسه گفت  « به دوستی که تورا موقع خطر تنها میگذارد؛ اصلا اطمینان نکن » « بعضی دوستها در زمان آفتابی به ما چتر میدهند و در زمان بارانی پس می گیرند »ولی اگر در زمان بارانی کسی چتری به ما داد ؛ هیچگاه نباید فراموش شود 

 


طبقه بندی: ضرب المثل  موضوعات مبتلابه  گلچینی ازسخنان بزرگان  لطایف وحکایات اخلاقی - تربیتی  طنز 

 
 

پنجشنبه 1391/03/25

ابراز عشق به همسر

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند ، پرسید:

آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ،بیان کنید؟برخی از دانش آموزان گفتند :

معمولا با (بخشیدن) عشق را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنج ها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.

در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند، طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند، درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که : «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک،صورت راوی را خیس کرده بودكه ادامه داد:

زیست شناسان میگویند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین راهی بود که پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من ازخودنشان داد. 


طبقه بندی: لطایف وحکایات اخلاقی - تربیتی  خانواده  داستانهای واقعی وآموزنده 

 
 

چهارشنبه 1391/03/24

شهاب شریعت

آیت الله مختاری (ره) نقل می‌کند: «در محضر حضرت آیت العظمی مرعشی نجفی(ره) بودیم . مردی لات و گردن کلفت مدتی بود حسابی دور آقا می‌چرخید و خودش را به آیت العظمی مرعشی نجفی(ره)نسبت می‌داد. به طوری که همه فهمیده بودن این مرد لات، مرید آیت العظمی مرعشی نجفی(ره)است . یک روز که برای وضو به وضوخانه رفته بودم، با کمال تعجب دیدم این مرد لات وضو می‌گیرد، وقتی به اطرافش نگاه می‌کند می‌بیند کسی نیست، مس پا را روی کفش می‌کشد و حوصله‌ی کفش در آوردن ندارد! خدمت حضرت ایت العظمی مرعشی نجف(ره) رسیدم و با نارحتی تمام گفتم: آقا این مرد لاتی که همه مردم خبر دارند مرید شما شده، این‌گونه وضو می‌گیرد، اگر کسی بببند برای شما زشت است! حضرت ایت العظمی مرعشی نجفی(ره) لبخندی زد و گفت اقای مختاری! می‌دانم این‌گونه وضو می‌گیرد! اما من با محبت نماز خوانش کردم اگر تو راست می‌گویی با محبت کفشش را از پایش بیرون آور. فقط مواظب باش از نماز فراریش ندهی.


طبقه بندی: موضوعات مبتلابه  درمحضر عالمان دین  گلچینی ازسخنان بزرگان  لطایف وحکایات اخلاقی - تربیتی  داستانهای واقعی وآموزنده 

 
 

چهارشنبه 1391/03/24

دنیا وانعکاس افکار انسان

يک روز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود:ديروز فردى که مانع پيشرفت شما دراين اداره بود درگذشت. شما را به شرکت درمراسم تشييع جنازه که ساعت ١٠ درسالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنيم.ابتدا،همه از دريافت خبرمرگ يک همکارشان ناراحت مى‌شدند اما پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.

اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را درساعت ١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعيت زياد مى‌شد هيجان هم بالا مى‌رفت. همه پيش خود فکر مى‌کردند: اين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مُرد! کارمندان درصفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد. آينه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود وهرکس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصوير خود را مى‌ديد. نوشته‌اى نيز بدين مضمون در کنارآينه بود: تنها يک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود واوکسى نيست جزخود شما. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد زندگى‌تان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقيت‌هايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد به خودتان کمک کنيد. زندگى شما وقتى که رِئيستان، دوستانتان، والدين‌تان، شريک زندگى‌تان يا محل کارتان تغيير مى‌کند، دستخوش تغيير نمى‌شود.

زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مى‌کند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مى‌باشيد. مهم‌ترين رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانيد داشته باشيد، رابطه با خودتان است. خودتان را امتحان کنيد. مواظب خودتان باشيد. از مشکلات، غيرممکن‌ها و چيزهاى از دست داده نهراسيد. خودتان و واقعيت‌هاى زندگى خودتان را بسازيد. دنيا مثل آينه است. انعکاس افکارى که فرد قوياً به آنها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند.


طبقه بندی: موضوعات مبتلابه  لطایف وحکایات اخلاقی - تربیتی  داستانهای واقعی وآموزنده 

 
 

دوشنبه 1391/02/25

تواضع مرجع بزرگ شیعه

با آنكه مرحوم سيد بعد از مرحوم آخوند خراسانى (مولف كفايه الاصول )و آيه الله شيخ محمد طه نجف (متوفى سال 1323 ) زعيم على الاطلاق و مرجع شيعه در سراسر جهان اسلام بود ولى زندگى طلبگى خود را فراموش ‍ نكرده همچنان زاهدانه مى زيست ،نقل شده است كه يكى از بزرگان حوزه قم روزى به اطاق خصوصى سيد رفته و گوشه اطاق يك دیزى (ديك كوچكى دسته دار )مى بيند از ايشان سوال مى كنند اين چيست ؟ سيد جواب مى دهند: ديگ زمان طلبگى من است گذاشته ام اين بالا جلو چشمم كه خود را فراموش نكنم او در امر تحصيل و كسب كمالات معنوى از جمله جدى ترين دانشمندان عالم اسلام بشمار مى آيد.


طبقه بندی: گلچینی ازسخنان بزرگان  لطایف وحکایات اخلاقی - تربیتی  داستانهای واقعی وآموزنده 

 
 

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Blog Skin